از 28می لعنتی شروع می کنم…

امیرحسین حیطاوی 15 ساله از قم،نویسنده جدید سایت هستم و امیدوارم از مطالبی که قرار می دهم،لذت ببرید

از ۲۸ می لعنتی شروع می کنم روزی که با چشمانی گریان بیدار شدم و گفتم ای کاش ساعت هشت و نیم را نبینم روزی که قرار بود خدا را به خاطر مردی حسود و خودخواه قربانی کنند. او می گفت خدا پیر است و باید برود ولی نمیدانست که خدا پیر نمی شود و هر لحظه قلب عاشقان را بیشتر تصاحب می‌کند. وقتی که گوینده به اسم خدایامان رسید مرد ار عاقبت کار خود ترسید و گفت چه اشتباهی کردم. سوت قاضی که زده شد خدا خود را آماده قربانی شدن کرد در نگاهش غمی بود که نمیشود توصیفش کرد. وقتی که به بند اخر وصیتنامه خود رسید قلب می گفت نمیتوانم این همه غم را تحمل کنم. اون شب لعنتی تمام شد ولی هنوز هم قلب ها از آن‌ شب ناراحت می‌شود. لعنت به حسادت که عشق ۲۵ ساله را نابود کرد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.