برای دو چیز گریه کردیم…

کاپیتانِ من
از لحظه تولد ، من و تو برای دو چیز گریه کرده ایم
یکی برای سپیدی موهای عزیزمان “مادر”، برای چین و چروک صورت زیبایش
یکی هم برای رم
هرگز برای خودمان نگریستیم، اشک نریختیم…
هرگز!!!
آن شب
مانند دیوانه ها
گریه کردیم???
میدانی چه چیزی عذابم میداد؟
اینکه کاری نمیتوانستم بکنم!
ما بجز خانواده مان برای هیچکس اشک نریختیم
اینگونه است که ما جاودانه شده ایم…
زمان لعنتی!
ما فقط نظاره گر از دست دادن روزهای خوش زندگی هستیم
و خدایی که تو را به ما داد تا معجزه را حس کنیم
تا جادو را با چشمان خود ببینیم
تو
رم
مادرم
اینها را خدا داد تا زندگی زیبا باشد
و بتوان همچنان جنگید…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.